تبليغاتX
سرخابى نوشت
 

سرخابى نوشت

 
 

روزانه های یک زن محکوم به خانه داری

 
 
سرخابى
سرخابى

سرخابی زنیه که به دلیل زن بودنش محکوم به خانه داریه...ولی از این محکومیت در رفته و آزاد و رها برای خودش می چرخه. البته کارهای مربوط به محکومیتش رو هم انجام میده...خانوم سرخابی یه همسر خوب داره به اسم "آیدین"...
نوشته های خانوم سرخابی به سه موضوع تعلق دارن...روزانه هاش که اتفاقات روزانه رو اگه حال داشته باشه می نویسه...کلمات قی شده که توضیح خاصی ندارن و کتاب خوون که قراره از کتابهایی که می خونه بنویسه...شاید هم بازم موضوعات دیگه ای اضافه بکنه...از سرخابی هیچ چیزی بعید نیست

 

 

موضوعات

کتاب خوون

زندگی جاری

کلمات قی شده

 

پیوند ها

پايانم ديشب ...زهره عزيز...

مي مي و جوجوش

بدون شرح :مریم کوچولووو

از ماست كه بر ماست::صباي عزيز::

دل نامه::.جوجوي ناز.::

دل نوشته هاي شقايق عزيز

خط خطی های شبانه ی پسرکی خسته!::.ميلاد عزيز.::

لبخند خاک::.يه نفر كاكائو.::

پائيز بهار زمستان :..ملكه جونم..:

روزمرگي هاي "من" كه بعدا جالب ميشه

يك رهگذر هميشگي

دنیایی که من شناختم : سپيده جونم :

يوخه:::...عکس های سيد علي هاشمي..::

بهارنارنج ...خودم مي نويسد...!!!

كلاف سبز...چرک نویس های دخترکی تقریباً بی قرار

تارا و آيدين...از جمهوري مي گذرند

آواي سكوت...دختر خرداد

.:: دارالمجانین ::.شطرنج باز قهار

در تماشاخانه ی دنیا::.غزال عزيز::..

احمد علي

مزخرفات...ترانه ي عزيز...

دل نوشته هاي فريبا جونم

روزهاي سبز سبز آلما جونم

عاشقانه هاي سانياي عزيز

جادوي سكوت مريم عزيز

 

مطالب اخير

بدون شرح

قدرت فکر

به هر حال +ادامه مطلب

شایعه بزرگ

بمون برای همیشه...خواهش می کنم

هارد...

هی یو

خاطرات خاک گرفته + بعدا نوشت

خلسه

ناخوش

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

بدون شرح

حالم داره از خودم به هم میخوره...فقط همین

جمعه ششم آذر 1388 |

 

قدرت فکر

و اما اتفاقی که هفته پیش برام افتاد.

لرز شدیدی گرفتم و با آیدین رفتیم درمانگاه نزدیک خونه. دکتر شیفت یه خانوم بود . خانوم دکتری جوون و البته مهربون .واقعا قیافه قشنگ و تو دل برویی داشت . چهره اش تاثیر گذاربود و باعث آرامش.

 فشارم و گرفت و گفت : با تخفیف نه روی شش ...در واقع هشت...نمی دونم چرا احساس کرد با چیز شیرین خوردن مشکل دارم ....گفت : سعی کن آب میوه بخوری و اگه تونستی چیزهای شیرین!

من : خانوم دکتر من با شیرینی مشکلی ندارم! آیدین : خانوم دکتر ! این خانوم من شکلات میخوره ٬واسه من رژیم تجویز می کنه! آخه رشته اش تغذیه است!  یه چشم غره واسه آیدین رفتم ....

خانوم دکتر : جدا !! پس کار می کنی ! من : نه ! ...و براش توضیح دادم که باید اول طرح بگذرونم و برای طرح گذروندن هم باید یه پارتی داشته باشی و ...

توی اتاق یه آقایی نشسته بود که یه هو بهم گفت : میای اینجا کار کنی؟ ما کارشناس تغذیه داریم ولی باز هم نیاز داریم! من : چرا که نه!! آقاهه ( که بعدا فهمیدم خودش هم متخصص و از مسئولین درمانگاه) گفت : پس فرم پر کن تا بررسی کنیم....

خانوم دکتر هم خوشحال شد و برام آرزوی موفقیت کرد ...

تمام روز به اتفاقاتی که افتاده بود فکر کردم....صورت قشنگ خانوم دکتر و آرامشش...بعد از ظهر حالم خوب شده بود ...آیدین اومد و قرار بودبریم باشگاه ٬ورزش....با شیطنت بهم گفت : دیده ف.ا.ئ.زه چقدر خوشگل بود ؟!!

من : کی ؟؟ در مورد کی صحبت می کنی ؟

 آیدین :خانوم دکتره دیگه !! 

من : آره!! تو اسم اون و از کجا دونستی!!

 آیدین ( باز هم با شیطنت) : اسمش تو نسخه ات بود!! ....

پیش نیلو...ورزش....داشتم تمرین هام رو انجام میدادم که نیلو یه هو رو بهم کرد و گفت : تو ف.ا.ئ.زه ق. میشناسی؟؟

من : کی؟؟ نه ! ...آره ...نه! ...میشناسم ...آره ...آیدین...این خانوم دکتره اسمش چی بود ...؟؟  امروز صبح پیشش بودم ...

نیلو : واسه چی ؟؟

من : خوب مریض بودم ...نیلو چطور شد ازم پرسیدی ؟ خودش چیزی بهت گفته ؟؟

 نیلو : نه ! مدتهاست ندیدمش .من این خانوم دکتر و چند ماهه پیش دیده بودم ...میخواست با یه کارشناس تغذیه کار کنه. یادم رفته بود بهت بگم ..امروز یادم افتاد...

برام خیلی عجیب بود ...درست زمانی اسم این خانوم به گوشم میخوره که صبح پیشش بودم  و بهش فکر می کردم ..البته من اصلا اسمش رو هم نمی دونستم اگه آیدین بهم نمی گفت !

به این میگن قدرت فکر....این اتفاقات تصادفی نیست.واقعا بهش اعتقاد داشتم و حالا بیشتر شده ...هر چقدر که میگذره و بیشتر در موردش فکر می کنم و کتاب می خونم ..نشانه هاش رو بیشتر می بینم ...

شنبه سی ام آبان 1388 |

 

به هر حال +ادامه مطلب

شاید این مطلبی که میخوام بذارم رو خیلی هاتون خونده باشین...به هر حال بین این همه ایمیلی که روزانه به همه میرسن از این خوشمان آمد! چون طولانیه تو چند تا پست میذارم!

۱۱ درس مهم برای زندگی

درس اول :
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
 
درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !

 

بقیه دروس ا رو گذاشتم تو ادامه مطلب که هر کس دوست داره بخونه!


ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |

 

شایعه بزرگ

نی نی؟؟!! به این میگن شایعه....و البته من تکذیبش می کنم....

نی نی می خوام چیکار .....یه دوستی دارم به اسم کسری ٬ چند وقت پیش بهم گفت : مبادا بچه دار بشی!! اول آیدین رو بزرگ کن...! خانوم من هم داره دو تا بچه بزرگ میکنه!! دخترم و من .....

مشکل اینجاست که دختر کسری بزرگ میشه ولی بعید میدونم کسری و آیدین و سایر آقایون روزی بزرگ بشن...دائما در حال رشد هستن ...تا کی؟؟ خدا داند.

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 |

 

بمون برای همیشه...خواهش می کنم

سلام...ممنون از اینکه به یادم بودین و بهم سرزدین....

مسافرت خوبی بود. خیلی خوب. بعد مدت طولانی دوباره همه با هم بودیم .بچه هایی که تا چند سال پیش همیشه با هم بودن و توسر و کله هم می زدن. وقتی دور هم جمع شدیم قرار گذاشتیم که این چند روز رو دوباره بشیم بچه های شیطون گذشته...جدا از همه مشغله هایی که داریم باشیم و باز توسر و کله همدیگه بزنیم....

مادر بزرگ حال چندان خوشی نداره..در واقع حالش خوب نیست...آلزایمر شدید داره و این مشکل قدرت انجام هیچ کاری براش نذاشته...

 باهاش خلوت می  کردم...دستش رو می گرفتم و نگاهش می کردم...یادآوری خاطرات گذشته...عروسی م یادم میومد که چقدر سر زنده و سر حال بود ...دوستهام میگفتن : چه مادربزرگ شیکی داری!! ...قربونت برم.. خدارو شکر می کنیم که مادربزرگ هنوزم هست و دلیل گرم بودن خونواده...یعنی روزی میشه که دیگه نباشه و ما هم کنار هم نباشیم...؟؟ تصورش ناراحت کننده است.

بگذریم....

پسر عمه های با نمکی دارم که شب ها رو پر از خنده کرده بودن...دختر عمه های دوست داشتنی دارم که واقعا عاشقشونم...اونها هم من و خیلی دوس دارن ...از من کوچیکترن ...تو دورانی به سر می برن که دوست داری با از خودت بزرگ تر گپ بزنی و آرایش کردن آدم بزرگ ها رو تماشا کنی و لباس پوشیدنشون رو تقلید کنی...

البته روزهای آخر سفرم صدای آیدین دیگه در اومده بود که " زود باش بیا " من هم بهش گفتم که خودت گفتی هر چند روز دلت میخواد برو ...حالا چی شد؟؟ دلت برام تنگ شه؟   بهم گفت: دیگه اجازه نداری طولانی بری مسافرت!!.... تازه ما می خواستیم یه مدت از هم جدا زندگی کنیم...فکر نکنم عملی باشه با این شوهر لوسی که من دارم!

بعد اومدنم هم که دوباره مریض شدم و ....لرز شدید ...فشارم هم خیلی پایین بود...رفتم دکتر و اتفاق جالبی افتاد که بعدا می نویسم...

دلم خیلی براتون تنگ شده بود ....یه ماچ آبدار....

 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 |

 

هارد...

از دیشب ازش دلخور بودم ...تو این پنج سال و اندی سرم داد نکشیده بود...ـ یه هفته ای میشه که آیدین داره سعی میکنه از لنز هارد برای اصلاح مشکل قوز قرنیه اش استفاده کنه..ولی این لنز ها هم کمکی نمی کنن و دیشب هر دوتا لنز هاش سر خورده بودن و زیر پلکش ٬چسبیده بودن به چشمهاش ...در بیا هم نبودن ...چشم هاش درد گرفته بودن ..من هم خواستم کمکش کنم ولی نمی دونم چرا احساس کردم داره خیلی برام فیلم میاد!!( جمله رو حال کردین؟) و من هم اداش و در آوردم ـخودم میدونم اشتباه کردم ـ ولی عصبانی شد و سرم داد کشید. در حالتی که باهاش حرف نمی زدم رفتیم بیمارستان نور و لنز ها رو از چشش درآوردن- صبح هم محلش نذاشتم و با اینکه صبحانه اش رو آماده و راهی اش کردم ...بازم دلخور بودم...تا اینکه داشتم از خونه میرفتم بیرون ٬ زنگ زد و ازم معذرت خواهی کرد..و البته گفت که تو هم من و ناراحت کردی ...میدونید احساس واقعیم چی بود؟؟ ....وقتی سرم دادکشید ؟ اون لحظه کسی به اسم آیدین نمی شناختم ...اصلا برام آشنا نبود....به هر حال بخشیدمش....

کلاس ساعت نه تا دوازدهم خیلی خوب بود...کلاس دومی هم که بعد نوش جان کردن یه غذای خیلی بد ولی خوشمزه به نام هات داگ بود٬ هم خوب بود.....سر کلاس به استادمون گفتم :میشه بگین تکلیف جلسه یکشنبه آینده چیه ؟ چون من سه شنبه مسافرت هستم و می خوام تکلیف یکشنبه رو بدونم...چند ثانیه نگام کرد و گفت: می خوای کلاس سه شنبه رو تعطیل کنیم؟؟ من که از خدا می خواستم ...دوستهام هم خیلی خوشحال شدن.....استادمون رفت بیرون از کلاس و برگشت. گفت: سه شنبه تعطیل!! من هم میخوابم!!

بله...من فردا به مدت یک هفته میرم مسافرت ...تبریز...خونه مادر بزرگ ....عمه وسطیم از سوئد اومده ...و دختر عمه...پسر عمه ...دختر دایی ...پسر دایی و ...قرار شده یک هفته بریم تبریز ...مثل دوران بچگیمون که همگی جمع میشدیم خونه مادربزرگ...

 

دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 

هی یو

هی... بیا شروع کنیم...ما قبلا هم با هم کارکردیم...من و تو با هم..کنار هم...تو مراقب من باش و من هم هوای تو رو دارم...تنها کسی که می تونه کمکم باشه٬ تویی...تو...خود خودت ...خود خودم...

شنبه نهم آبان 1388 |

 

خاطرات خاک گرفته + بعدا نوشت

وقتی مدرسه میرفتم هیچ وقت به موقع تکالیفم رو انجام نمی دادم...البته هیچ وقت که نه! اکثر اوقات...همیشه بازیگوشی ها باعث میشدن صبح ها قبل مدرسه تکالیفم رو انجام بدم ...از همه بدتر دوران دبیرستان بود که تمرین های ریاضی ام رو سر کلاس حل میکردم...با این حال کم خرابکاریی می کردم که همه بفهمم...تا پیش دانشگاهی ...دیگه ماجرا شوخی بردارنبود ...مامان و بابا هم نگران شیطنت هام شده بودن...برام یه مشاور گرفتن...اون موقع ها -تقریبا هفت هشت سال پیش- مشاور "مد" نبود. شاید هم "مد" بود.یادم نمی یاد... این آقا روانشناس بود و شروع کرد به کنترل "ما"!! منظورم "من" !! یکی از کارهاش این بود که وادارم کرد تمام کارهایی که انجام میدم بنویسم... "همه کارها" منظور اصلیش شیطنت هام بودن!! و از اونجایی که قول داده بودم دروغ نگم٬  مجبور می شدم از سیر تا پیاز اتفاقات رو بنویسم...اوایلش رودربایستی داشتم ولی کم کم شد سنگ صبورم...هر وقت خسته می شدم وناراحت٬ صحبت باهاش بهم انرژی میداد ـچرایاد اون روزها افتادم.نمی دونم؟ روزهای تلخ و شیرین نوجونی...-یاد آقای الف.ع امشب برام زنده شده.

اتفاق دیگه  این بود که نظم و به اتاق من آوردـ مامان واقعا واقعا از این موضوع خوشحال بود- هیچ وقت نمی گفت کی می یاد خونمون...چند باری با اتاق جنگلی من مواجه شد  ...هیچ جایی برای نشستنش وجود نداشت ...تمام اتاق رو مرتب کردم تا راضی شد...

یاد بغض هایی افتادم که خیلی راحت پیشش تبدیل به اشک میشدن و اون برام پاکشون می کرد. البته یه چند باری هم سیلی ازش خوردم ...شاید من کوچولو بودم و اون من و عاشق خودش کرده بود- دارم چرت و پرت میگم؟- روزها گذشت و کنکور تموم شد. اون چیزیکه می خواست قبول نشدم و البته چیزی که می خواستم ...اون پزشکی می خواست و من داروسازی .. تغذیه شهید بهشتی رشته ای بود که ۴ سال با من بود...توی مهمونی اخم کرده بود و ازم خواست موفق باشم و هیچ وقت از" روزانه " نوشتن خسته نشم ...چند وقتی گذشت...پای آیدین به زندگی من باز شد...بهت زده بود و البته خوشحال ...بهت زده برای اینکه باورش نمی شد من بالاخره بزرگ شده باشم و خوشحال چون من رو خوشحال می دید...آیدین از آقای الف. ع خوشش نمی اومد و دوست نداشت من باهاش در ارتباط باشم-متنفرم از تعصب و حسادت بیجا!!- من هم فراموشش کردم ..آره ...من احمق هم فراموشش کردم ..به همین سادگی...آره ...فراموشش کردم که بهم گفت : موفق باش و "روزانه " بنویس...الان مدتی میشه که نمی دونم دارم چیکار می کنم... نمیدونم موفق هستم یا نه...

فردا بهش زنگ می زنم .

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: نگران نباشید. حتما به آیدین میگم. سالها از اون اتفاقات می گذره و همه چیز تغییر کرده ...دیگه  من اون دختر شیطون نیستم و آیدین هم دیگه اون آدم خودخواه نیست...

بعدا نوشت!

زنگ زدم...ساعت هفت عصر....

من: سلام

آقای الف.ع: سلام

م: شناختین؟؟

الف.ع: مگه میشه نشناسم. خوبی؟؟

م: خوبم...خوب خوب...دلم براتون تنگ شده.

الف.ع: من هم دلم برات تنگ شده...کجاهایی ؟ چیکار می کنی؟؟

م: همین دور رو برآ...روی این زمین خاکی....

الف.ع: یادی از ما نمی کنی....

بغض می کنم ..."حق نداری گریه کنی"

م: درسته خیلی وقته ندیدمتون...ولی همیشه به یادتون هستم...باور کنید من بی معرفت نیستم!

الف.ع: کی گفته تو بی معرفتی ؟؟!! این چه حرفیه...می دونم چی میگی ...دختر...من باهات زندگی کردم...یه جورایی بزرگت کردم....من بهتر از خودت میشناسمت. چیکار می کنی؟

م: فقط کارهایی که دوست دارم!!

الف.ع : غیر ازاین میکردی بهت شک می کردم ...تو همیشه هر کاری دوست داشتی کردی! کله شق! پس همونی هستی که بودی....

م : ...شاید اون چیزی که انتظارش رو داشتین نشدم...ولی من خوشحالم...من خوشبختم...زنگ زدم بهتون بگم چقدر خوشحالم....می دونم خوشحال میشین...

الف.ع: من هیچ توقعی ازت ندارم..جزء اینکه خوشحال باشی...زندگی کنی...هدف من هم همین بود...عزیزم...دخترم...این قهقهه هات نهایت آرزوی من بود و هست...

شروع کردیم به صحبت و یادآوری خاطرات گذشته. می گفت " هر وقت زمستون می رسه یاد تو می افتم...ننه سرما (من) چیکار می کنه؟ بازم یه پتو دور خودش پیچیده و کنار شومینه خوابش برده؟؟" به کل این خاطره ننه سرما رو فراموش کرده بودم...اون یادش بود.

ازم پرسید : بچه نداری؟؟

گفتم : نه!!

گفت: می دونستم تو عاقلی...کارهات همیشه با فکر و منطق بوده و هست.( خیلی ازم تعریف کرد .نه؟)

خلاصه خیلی خوشحالم ..خیلی ...فکر می کنم باز هم از فردا روزانه بنویسم...

 

چهارشنبه ششم آبان 1388 |

 

خلسه

نمی شه از واقعیت فرار کرد ... خودم رو که نمی تونم گول بزنم...باز هم مریض شدم....

فکر می کنم بدنم ضعیف شده و چون فرصتی برای استراحت کردن پیدا نمی کنه ٬ داره حسابی حالم رو می گیره...امروز صبح کلاس نقاشی ام رو کنسل کردم و موندم تو خونه تا استراحت کنم...آیدین قبل از رفتنش وادارم کرد صبحونه بخورم ...یه لیوان آب پرتغال طبیعی و نون و پنیر. آیدین رفت . یه قرصی خوردم که الان یادم نیست چی بود ...فقط یادمه که حین خوردنش داشتم با خودم فکر می کردم "سرخابی که قرص نمی خورد این چند روزه معده اش حسابی پذیرای قرص های مختلف بوده" بعد به خودم گفتم" به درک!"

یه لیوان چایی واسه خودم ریختم و رفتم روی تختم ...یه سی دی از بین سی دی هام انتخاب کردم و می خواستم بزارم تو ضبط روی پاتختیم ...ولی خیلی وقته رادیو گوش ندادم...رادیو بهتره..

لیوان داغ رو توی دستهام گرفته بودم و  فکر می کردم" مدتهاست واقعا استراحت نکردم ...مدتهاست اینجوری واسه خودم رادیو گوش ندادم...مامان حق داره نگرانم باشه..." "امروز به هیچ چیزی فکر نمی کنم ...به هیچ چیزی ..."

چایی رو کم کم خوردم  و پتو رو کشیدم روی سرم...

مامان زنگ زد و از خواب بیدارم کرد ...ولی حالم خوب خوب بود...البته مطمئن نبودم و هنوز هم نیستم ...ولی تو اون لحظه خوب بودم ...

یه چایی دیگه که حسابی "کهنه دم " شده بود ..نوش جان کردم و عدسی بار گذاشتم!! به آیدین هم زنگ زدم که موقع اومدن ..نون تافتون تازه بگیره با لیمو ترش !!!

دوستهای خوبم ...حسابی مراقب خودتون باشین و ازتعطیلاتتون لذت ببرین...بوستون نمی کنم چون سرما خورده هستم!

پنجشنبه سی ام مهر 1388 |

 

ناخوش

سلام...من خوبم ..یعنی خوب شدم...البته خیلی ساعت طول نکشید که حالم بد بود...

امروز سر کلاس احساس کردم وارد تنم شد ..آره مریضی وارد تنم شد..کاملا کاملا ورودش رو حس کردم...کمر و زانوهام اینقدر درد می کردن که توان رانندگی رو ازم گرفته بودن...ولی اصلا اصلا وقت مریض شدن ندارم...اگه مریض بشم و مجبور بشم استراحت کنم کلی از کارهام عقب می افتم...

این قرص  كلد استاپ واقعا معركه است! سر راه برگشت يه بسته گرفتم و اومدم خونه ...به آيدين و مامان زنگ زدم و گفتم حالم بده و مي خوام بخوابم٬ تا هم زنگ نزنن و اگه هم جواب ندادم نگران نشن!! مامان گفت بياد دنبالم با هم بريم دكتر! گفتم اگه خوب نشدم باشه!

اولين باري بود كه قرص كلد استاپ مي خوردم ...چون رو جعبه اش نوشته بود در هر نوبت مصرف بيش از دو قرص نخوريد٬ فهميدم كه ميشه دو تا قرص رو يه جا بخورم...يه چايي داغ و دو تا قرص و يه بلوز آستين بلند و يه سويشرت و جوراب ...زير لحاف ...بجنگ تا بجنگم...من خوب ميشم ...

چشم هام رو باز كردم و ساعت روي ميز پاتختيم رو بهشون نزديك كردم...دو ساعتي ميشد كه خوابيدم...با دقت شروع به احساس كردن كردم...نه!! ديگه از درد و لرز خبري نبود..من خوب خوب شدم!!

به آيدين و مامان زنگ زدم و خبر خوب شدنم رو دادم!!

مامان اصرار مي كرد كه از خونه بيرون نرم و استراحت كنم...ولي بايد ميرفتم تجريش ... خريد داشتم ...گفت : پس من هم باهات ميام...ازدست تو چي كار كنم؟؟!!

از اونجايي كه مامان ها هميشه نگران بچه هاشونن مامان من هم هميشه نگران منه...كلي نصيحتم كرد و گفت : بايد مواظب خودت باشي...خودت رو اين همه خسته نكن...

من و مامان رابطه خيلي خوبي با هم داريم و هميشه مثل دو تا دوست با هم درد و دل مي كنيم...ديروز هم از اون روزها بود كه كلي تلفني صحبت كرديم !! اينقدر خنديده بودم كه تمام دنده هام درد گرفتن ...خيلي وقت بود اينجوري نخنديده بودم...

ماماني ممنونم ازت بخاطر خنده هايي كه بهم هديه كردي!

 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 |

 
Blog Skin