|
سرخابى نوشت |
اولین روز کاری ...
برام بیدار شدن اصلا کار سختی نبود ولی دوست نداشتم از محیط آروم خونه ام بیرون بیام و وارد محیط پر حرف و حدیث کار بشم ...ولی به هر حال باید این روز ها رو هم گذروند و هر چی راحت تر بگیری راحت می گذره .... سالها بود که بوی عید رو حال و هوای "شمال " با خودش برام می آورد ..ولی امسال شمال نرفتیم حس می کنم هنوز بهار نیومده یا اگه هم اومده اون حس رو نداره ... عید امسال به تبریز و یزدگذشت ....هفته اول تبریز و دیدن فامیل ها ..هفته دوم دیدن مناظر و آثار گذشتگان ....هر دو خوب بودن و هر دو لذت بخش... از یزد و مردمش خوشم اومد ..مهربون بودن و مهمون پذیر .... با تور رفته بودیم ...البته انتظار من در مورد تور مثل همیشه بود ٬یعنی یه اتوبوس آدم ! ولی وقتی رسیدیم یزد ٬ خانوم تور لیدر باهامون تماس گرفت و گفت : جلوی در فرودگاه منتظرمونه ! با یه ۲۰۶ سفید ..بله ! یه تور نیمه خصوصی ! من و آیدین و دو تا دختر دیگه ! ۴ نفر ! خانوم لیدر هم ٬هم سن و سال ما بود ...یه گروه خوب و جور ...واقعا خوش گذشت ... کلی هم تپل شدم !! تصمیم گرفتم از هوای بهاری استفاده کنم و پیاده روی رو از سر بگیرم ! بهار سلام ....
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 14:22 ] [ سرخابى ]
[ ]
اولین پست سال ۱۳۹۱ ....
سال نو مبارک ...آرزو می کنم سال جدید سال اتفاقات خوب باشه ... دیشب رفتیم تجریش ...کلی دنبال جای پارک گشتیم و به این نتیجه رسیدیم اگه پیاده می اومدیم خیلی بهتر بود ....خیابون ها واقعا شلوغ بودن و چیزی که به این شلوغی دامن می زد وجود دستفروش ها بود که امسال خیلی بیشتر از سالهای گذشته ( البته من که از شلوغی کلی لذت بردم ) ....و بین این شلوغی ها چیزی که برای من تازگی داشته گروه های نوازندگی!!! بودن ....دختر و پسر های جوونی که ساز می زدن و آواز می خوندن ...خوب این هم از نو آوری تو سال جدید.... شاممون تقریبا آماده بود ...رسیدم خونه و سبزی پلو رو گذاشتم دم بکشه و ماهی ها رو پختم ...شام لذیذی شد ...مطمئنا شام همه به همین لذیذی بوده ٬ اگه مهر و محبت توی اون خونه باشه .... صبح امروز بعد بیدار شدن سریع گردگیری کردم و ناهار رو آماده .... لحظه سال تحویل از خدا سلامتی رو برای همه آرزو کردم ..همه ی همه ی همه ... و بعد چند دقیقه با سرعت ۱۳۰ کیلومتر در ساعت توی ماشین بودم ...پیش بسوی بیمارستان !!! اخه امروز من شیفتم....!!! اشکالی نداره ... این نیز بگذرد ...فقط سعی کن خوب بگذره ....تا ساعت ۱۲ اینجام و بعد....تا آخر تعطیلات میریم پی عشق و حال !!!! دوستهای عزیزم خوش باشین و ایام به کام ....
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 11:6 ] [ سرخابى ]
[ ]
دوباره برگشتم ..تقریبا یک ماه از عمل چشم هام می گذره و خدا رو شکر روز به روز دیدم بهتر می شه ....اون روزهای اول خیلی نگران بودم چون همه چیز رو تار می دیدم و نور ها اذیتم می کردن ..برای همین تا یک ماه تصمیم گرفتم با کامپیوتر کار نکنم و بیشتر مراقبشون باشم ....
عمل چشم هام به خوبی انجام شد و باورم نمی شد که به این راحتی باشه .وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم و نشستم روی صندلی ... نگاهی به نوشته های روبه روم انداختم و خیلی خوب دیدم ..خیلی ....پاهام می لرزیدن...پسری که کنارم نشسته بود و منتظر بود صداش بزنن...گفت : خیلی ترس داشت ؟ خیلی درد داشت ؟؟ من : نه !! گفت : پس واسه چی پاهات دارن می لرزن ؟ گفتم : از خوشحالی!!! از ذوقم !! تا چند دقیقه دیگه خودت می فهمی چه لذتی داره !! وقتی اومدم بیرون از همه زودتر مامان اومد جلو و کمکم کرد کفش هام رو بپوشم و اولین کسی رو که دیدم بابا بود !! بابای عزیزم که با همه اصراری که کرده بودم "نیا" باز اومده بود ....آیدین و مامانش هم بودن !! این در حالی بود که بقیه کسانی که واسه عمل اومده بودن یه همراه داشتن و نهایتا دو تا !! آیدین می گفت " از بس که لوسی " !! آقا " ما لوس " !! همینه که هست ...ما خوشیم .... خلاصه ....یه چند روزی پیش مامان و بابا بودم ... و کلی نازمون رو کشیدن !! ........ الان هم که داریم می ریم به پیشواز سال نو و کارهای سال نو ... مامان اصرار داشت که امسال کار عید انجام نده ! اذیت می شی ..باید بیشتر استراحت کنی ..اولش قبول کردم ولی اصلا نمی تونستم با خودم کنار بیام ..سال نو بشه و من خونه تکونی نکنم ؟...اصلا راه نداره !!! خلاصه قول دادم که خودم کاری نکنم .... سه روز کارگر داشتم و کارهای کلی تموم شد ... خورده کاری مونده که اون ها رو هم آروم آروم انجام میدم .... امیدوارم همه دوستهای عزیزم این روزهای پایانی سال رو به خوشی و سلامتی بگذرونن و به همه خواسته ها و آرزوهای قشنگشون برسن ...
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 18:18 ] [ سرخابى ]
[ ]
هر صبح کور مال کور مال دنبال عینک می گشتم و گاها پیداش نمی کردم ٬ روزهایی هم که عینک نمی زدم عملیات لنز گذاری داشتم ....جدیدا یه مشکل دیگه هم اضافه شده بود ٬ صبح ها که از خونه می زدم بیرون و می خواستم شال گردن بزارم بخار روی شیشه عینکم ٬می رفت روی اعصابم ....بگذریم از اینکه استخر رفتن شده بود برام عزا !!! منی که عاشق آب و آبتنی ام !!!...و ...و ...مسافرت هایی که دریا داشت ....اوف!!
اینها رو گفتم که بگم : تا چند ساعت دیگه از همه این چیزهایی که اذیتم می کردن خلاص می شم !! تا چند ساعت دیگه چشم هام رو عمل می کنم و دیگه عینکی نیستم..... اینها رو گفتم که از همه دوستان عزیزم انرژی مثبت بخوام ...به امید دیدار .... خوشحالم
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:17 ] [ سرخابى ]
[ ]
کارهام تموم شده و منتظر اومدن آیدین و مهمون هام هستم ....بله مهمون دارم ...پسر عمو همسایه و خانومش ...
با خیال راحت سر کار نشسته بودم و برای دوستم تعریف می کردم که شام مهمون دارم و هیچ کاری نکردم و دونه دونه واسش می گفتم که غذا هام چی هستن....وقتی لیست چیزهایی که می خواستم درست کنم رو گفتم ... با چشم های گرد شده داشت من رو تماشا می کرد ..." همین " !!؟؟ من : آره!! یعنی چی ؟؟ سوپ عدس ٬ سالاد الویه ٬ کشک بادمجون و یه سالاد ساده ( پیازچه ٬ جعفری و گوجه ) و ماست و خیار ...یه پودینگ ساده هم درست می کنم... چرا باید بیشتر از این کاری کرد ؟؟ گفت : خوشم اومد ...همینه که را به راه مهمون دعوت می کنی و خوش می گذرونید ... حالا هم با خیال راحت منتظر مهمونهام هستم ... [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 19:39 ] [ سرخابى ]
[ ]
هفته ای که گذشت پر بود از حرف و حدیث هایی که از قرار معلوم سر کار " مد" هستن و برای من کاملا نا آشنا !! البته خدا رو شکر این قضایا چندان ربطی به من نداره ولی ذهنم رو درگیر کرده . به نظر م وقتی کسی سر کار می ره از اونجایی که تقریبا نصف روز و گاها بیشتر رو توی اون محیط هست دوست داره آرامش داشته باشه و از کارش لذت ببره ولی عده ای از سر خودخواهی همین حق رو هم ازت می گیرن....گفتن اتفاقات لطفی ندارن ولی....
باز به نتایجی رسیدم که برام جزء بدیهیات شدن.... من نمی تونم کسی رو تغییر بدم و متوجه اشتباهاتش بکنم.... برای داشتن آرامش بهترین راه حل ٬داشتن کمی گذشته .... هر فردی هر کجایی وایستاده ٬ خودش خواسته و لیاقتش همین قدره.... می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری مکن!!!! [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 19:13 ] [ سرخابى ]
[ ]
مشاهده وبلاگ رو زدم و .... احساس کردم سردم شد ...چقدر این جا بی روح شده ....!!
قالب وبلاگ می تونه نشون دهنده حال و هوای نویسنده باشه ...من که بی انرژی و افسرده نیستم !! پس تصمیم گرفتم قالب گرم تری اینجا بزارم .... اون بی دندون هم خودمم ...که بی خیال بی دندونی شده و به این دنیا می خنده .... [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 9:3 ] [ سرخابى ]
[ ]
باز از یکشنبه می نویسم ....
مثل اینکه یکشنبه ها شده اول هفته من ... شوشو از یکشنبه رفته مسافرت و امشب ٬ اون هم دیر وقت ٬بر می گرده .... یکشنبه ٬قرار بود برم خونه مامان اینا ولی بعد اینکه ساعت ۸ شب رسیدم خونه و فهمیدم می خوان جایی برن ...اونجا نرفتم. آسوده شدم ٬ دوش گرفتم و کلی با خودم خلوت کردم . دوشنبه ٬ خلوتم تبدیل شد به خلوتمون ....من و مامان و بابا ...خودتون خوب می دونید که چه لذتی داره بعد مدتی ٬ تنها بودن با کسانی که قبلا تنهایی شون رو با تو تقسیم کردن . سه شنبه با مامان رفتم دکتر ...بماند چه دکتری !!! ولی مهمترین توصیه ای که بهم کرد این بود " اول از هر دارویی بالا خونه ات رو درمان کن " موقع برگشتن به خونه هم یه آقایی رو با بابا اشتباه گرفته بودیم و می خواستیم سر به سرش بزاریم و سوارش کنیم که فهمیدیم سوتی دادیم و گازش و گرفتیم و در رفتیم !! چهارشنبه کلاس نقاشی !! به جای نقاشی کردن کتاب خوندم ...یکی از کتابهای قدیمی گیتی خوشدل ...شفای درون ...استاد هیچ وقت کتابهاش رو بهمون قرض نمی ده پس تقریبا ۲ ساعت کتاب خوندم ... چند نفر هم شاگرد جدید داشت که بعد رفتن اونها دعوامون کرد که چرا یه چایی درست نکردین و پذیرایی نکردین !!!؟؟ بیشترش هم منظورش با من بود !! من هم گفتم : امروز حال چایی درست کردنم نبود و مشغول کتاب خوندن بودم و یادم رفت !! ولی حس جالبی بود ! اینکه بعد این مدت اینقدر باهامون صمیمی شده که فقط به چشم شاگرد بهم نگاه نمی کنه و فرقی بین جدید و قدیم هست !! شام هم خونه مامان و بابای آیدین بودم ... صبح که بیدار شدم ...چند لحظه لبه تخت نشستم و بلند شدم....ولی ...پام گیر کرد به تخت و خورم زمین...در واقع پرت شدم روی زمین !!! چند دقیقه به همون شکل موندم ...یاد آدم هایی افتادم که تنها زندگی می کنن ...اگه براشون اتفاقی بیفته و نیاز به کمک داشته باشن ٬ چه بلایی سرشون میاد ؟؟ همون جا از خدا خواستم مواظب "جفت ها " باشه و همیشه کنار هم نگهشون داره .... [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 18:45 ] [ سرخابى ]
[ ]
از یکشنبه گذشته که ننوشتم ....
همون یکشنبه قرار شد دو تا دایی ها و زن دایی هام رو برای شام ٬پنجشنبه دعوت کنیم . از همون شب به فکر این افتادم که چی بپزم !! ولی به توصیه مامان و مادر شوهر که چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کردن " خودت رو اذیت نکن و دو تا چیز خیلی ساده درست کن !! " مامان آش کلم درست کرد و خودم " لوبیا پلو و جوجه چینی " بعلاوه سالاد و برای دسر پودینگ+ ژله توت فرنگی ....همین !! اومدن کلی هم خوش گذشت و بدون خستگی شب به پایان رسید !! روز قبلش هم مرخصی گرفته بودم و با مامان رفتیم مزون یکی از دوستهاش !! قبل از رسیدن دو تایی مون تصمیم گرفتیم هیچ خریدی نکنیم ولی نشون به اون نشون که مامان پونصد و من سیصد هزار تومن خرید کردیم !! من دو تا پیرهن و یه دامن و یه بوت خریدم !! البه به نظرم قیمت هاشون خیلی خوب بودن ...و تمام جنس هاش ترک !! چرا ما خانم ها در مقابل خرید نکردن این همه زود وا می دیم !!؟؟ و اما این دو روز کاری !! اعصاب خوردی !!! مسئولمون رو بدون هیچگونه پیش زمینه ای و صد البته خطایی عوض کردن و جانشینش یکی از بچه های خودمون شد که "ح" رو از "پ" تشخیص نمی ده ...البته دختر خیلی خوبیه و خودش هم قبول نداشت که مسئول بشه ولی مثل اینکه زوره !!! دلم واسه مسئولمون سوخت ...کلی زحمت کشیده بود و حالا که باید نتیجه تلاش هاش رو می دید به خاطر خودخواهی و قدرت طلبی بالا دستی ها باید چشم به روشون ببنده ...
و عدالت ...باز جاش خالیه ...حیف [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 18:33 ] [ سرخابى ]
[ ]
ساعت ۷ و نیم صبحه و روپوشم رو عوض کردم و با خودم میگم :فقط باید سرویس ما زود برسه !!
یکی از بچه ها از راه می رسه و تو دستش یه کاسه پلاستیکیه که ازش بخار بیرون میاد !! بدویید !! بیاین آش بخورید !! آش شله قلمکار !! یه آقایی کله سحر تو خیابون به مناسبت تولد حضرت مسیح آش پخش می کرد !! جالب بود و بسیار بسیار خوشمزه !! کریسمس مبارک!
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 22:2 ] [ سرخابى ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |