وقتی مدرسه میرفتم هیچ وقت به موقع تکالیفم رو انجام نمی دادم...البته هیچ وقت که نه! اکثر اوقات...همیشه بازیگوشی ها باعث میشدن صبح ها قبل مدرسه تکالیفم رو انجام بدم ...از همه بدتر دوران دبیرستان بود که تمرین های ریاضی ام رو سر کلاس حل میکردم...با این حال کم خرابکاریی می کردم که همه بفهمم...تا پیش دانشگاهی ...دیگه ماجرا شوخی بردارنبود ...مامان و بابا هم نگران شیطنت هام شده بودن...برام یه مشاور گرفتن...اون موقع ها -تقریبا هفت هشت سال پیش- مشاور "مد" نبود. شاید هم "مد" بود.یادم نمی یاد... این آقا روانشناس بود و شروع کرد به کنترل "ما"!! منظورم "من" !! یکی از کارهاش این بود که وادارم کرد تمام کارهایی که انجام میدم بنویسم... "همه کارها" منظور اصلیش شیطنت هام بودن!! و از اونجایی که قول داده بودم دروغ نگم٬ مجبور می شدم از سیر تا پیاز اتفاقات رو بنویسم...اوایلش رودربایستی داشتم ولی کم کم شد سنگ صبورم...هر وقت خسته می شدم وناراحت٬ صحبت باهاش بهم انرژی میداد ـچرایاد اون روزها افتادم.نمی دونم؟ روزهای تلخ و شیرین نوجونی...-یاد آقای الف.ع امشب برام زنده شده.
اتفاق دیگه این بود که نظم و به اتاق من آوردـ مامان واقعا واقعا از این موضوع خوشحال بود- هیچ وقت نمی گفت کی می یاد خونمون...چند باری با اتاق جنگلی من مواجه شد ...هیچ جایی برای نشستنش وجود نداشت ...تمام اتاق رو مرتب کردم تا راضی شد...
یاد بغض هایی افتادم که خیلی راحت پیشش تبدیل به اشک میشدن و اون برام پاکشون می کرد. البته یه چند باری هم سیلی ازش خوردم ...شاید من کوچولو بودم و اون من و عاشق خودش کرده بود- دارم چرت و پرت میگم؟- روزها گذشت و کنکور تموم شد. اون چیزیکه می خواست قبول نشدم و البته چیزی که می خواستم ...اون پزشکی می خواست و من داروسازی .. تغذیه شهید بهشتی رشته ای بود که ۴ سال با من بود...توی مهمونی اخم کرده بود و ازم خواست موفق باشم و هیچ وقت از" روزانه " نوشتن خسته نشم ...چند وقتی گذشت...پای آیدین به زندگی من باز شد...بهت زده بود و البته خوشحال ...بهت زده برای اینکه باورش نمی شد من بالاخره بزرگ شده باشم و خوشحال چون من رو خوشحال می دید...آیدین از آقای الف. ع خوشش نمی اومد و دوست نداشت من باهاش در ارتباط باشم-متنفرم از تعصب و حسادت بیجا!!- من هم فراموشش کردم ..آره ...من احمق هم فراموشش کردم ..به همین سادگی...آره ...فراموشش کردم که بهم گفت : موفق باش و "روزانه " بنویس...الان مدتی میشه که نمی دونم دارم چیکار می کنم... نمیدونم موفق هستم یا نه...
فردا بهش زنگ می زنم .
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن: نگران نباشید. حتما به آیدین میگم. سالها از اون اتفاقات می گذره و همه چیز تغییر کرده ...دیگه من اون دختر شیطون نیستم و آیدین هم دیگه اون آدم خودخواه نیست...
بعدا نوشت!
زنگ زدم...ساعت هفت عصر....
من: سلام
آقای الف.ع: سلام
م: شناختین؟؟
الف.ع: مگه میشه نشناسم. خوبی؟؟
م: خوبم...خوب خوب...دلم براتون تنگ شده.
الف.ع: من هم دلم برات تنگ شده...کجاهایی ؟ چیکار می کنی؟؟
م: همین دور رو برآ...روی این زمین خاکی....
الف.ع: یادی از ما نمی کنی....
بغض می کنم ..."حق نداری گریه کنی"
م: درسته خیلی وقته ندیدمتون...ولی همیشه به یادتون هستم...باور کنید من بی معرفت نیستم!
الف.ع: کی گفته تو بی معرفتی ؟؟!! این چه حرفیه...می دونم چی میگی ...دختر...من باهات زندگی کردم...یه جورایی بزرگت کردم....من بهتر از خودت میشناسمت. چیکار می کنی؟
م: فقط کارهایی که دوست دارم!!
الف.ع : غیر ازاین میکردی بهت شک می کردم ...تو همیشه هر کاری دوست داشتی کردی! کله شق! پس همونی هستی که بودی....
م : ...شاید اون چیزی که انتظارش رو داشتین نشدم...ولی من خوشحالم...من خوشبختم...زنگ زدم بهتون بگم چقدر خوشحالم....می دونم خوشحال میشین...
الف.ع: من هیچ توقعی ازت ندارم..جزء اینکه خوشحال باشی...زندگی کنی...هدف من هم همین بود...عزیزم...دخترم...این قهقهه هات نهایت آرزوی من بود و هست...
شروع کردیم به صحبت و یادآوری خاطرات گذشته. می گفت " هر وقت زمستون می رسه یاد تو می افتم...ننه سرما (من) چیکار می کنه؟ بازم یه پتو دور خودش پیچیده و کنار شومینه خوابش برده؟؟" به کل این خاطره ننه سرما رو فراموش کرده بودم...اون یادش بود.
ازم پرسید : بچه نداری؟؟
گفتم : نه!!
گفت: می دونستم تو عاقلی...کارهات همیشه با فکر و منطق بوده و هست.( خیلی ازم تعریف کرد .نه؟)
خلاصه خیلی خوشحالم ..خیلی ...فکر می کنم باز هم از فردا روزانه بنویسم...